تبليغاتX
یک قطره باران
درجستجوی قطره ای باران مهر هستم تا بر من ببارد آسمان .

 

 

مبعث حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله بر عموم مسلمانان جهان مبارک باد

+ نوشته شده در  87/05/08ساعت   توسط باران | 
 

دستهايم بي حس و نگاهم نگران


مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس
اين قلم؛ اين کاغذ؛ اينهمه مورد خوب!!!
راستش مي داني طاقت کاغذ من طاق شده...
پيکر نازک تنها قلمم ؛زير آوار غم و درد ببين خرد شده!
مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس...
مي تواني تو از اين وحشي طوفان بنويس!
من دگر خسته شدم

..
راست گفتند مي شود زيبا ديد؛ مي شود آبي ماند!
اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زيباييست؟! رنگ مرگي آبيست؟


مي تواني تو بيا؛ اين قلم ؛ اين کاغذ
بنشين گوشه دنجي و از اين شب بنويس
بنويس از کمر بيد شکسته ؛ و يک پنجره ساکت و بسته!
ازمن! "آنکه اينگونه به اميد سبب ساز نشسته"
هر چه مي خواهي از اين صحنه به تصوير بکش..
صحنه ئ پيچش يک پيچک زشت؛ دور ديوار صدا!
حمله ئ خفاشان !!
جراتش را داري که ببيني قلمت مي شکند؟
کاغذت مي سوزد؟


من دگر خسته شدم. مي تواني تو بيا
اين قلم؛ اين کاغذ؛ اينهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از اين تب و تاب .
تو بيا و بنويس

+ نوشته شده در  87/05/02ساعت   توسط باران | 
وقتي از راه برسي 
بودنت را زير نگاه احساسم لمس خواهم کرد 
صدايت را چه آشنا میبینم  و از ديدنت دلم شور و حال عجيبي پیدا میکند
وقتي که بيائي چشم و دلم را فرش راهت مي کنم 
از  زندان تن رها ميشوم و دل به غوغاي شکفتن تو مي سپارم 
وقتي که بيائي باران نگاهم بر تو خواهد بارید و نسیم صبحگاهی با ترنم آواز قدمهایت جفت میشود 
و درخانه ام عطر وجودت می پیچد ، آنگاه چه حس ِ گرمی خواهد بود
مرا از سرمای وجودم میرهاند و گرم میشوم 
فقط وقتی از راه برسی برایت باران میشوم
همان بارانی که وقتی از آسمان میبارید
چشمان من نیز بی بهانه آغاز میکرد
بی واهمه از چشمانی که برمن می تابیدند و رد میشدند

وقتی که بیایی بارانم را بر قدمهایت می افشانم تا سبز شوند و ریشه در خاکم بنشانند
وقتی که بیایی

نویسنده : یک فراموش شده در نگاه باران

+ نوشته شده در  87/03/07ساعت   توسط باران | 
سلام دوستای مهربونم

از اینکه همیشه منو همراهی کردید متشکرم برنامه سفر دیگه قطعی شد و من با اجازه همه شما مهربانان آی دی و پسورد اینجا رو به دوست مطمئنی سپرده ام اگر حرفی خاص بود برام ایمیل بدین و کامنت ها را هم میخوانم اما از این ببعد من نمینویسم شاید همون دوست خوبی که گفتم و همیشه راهنمائیم کرده و برام مطلب داده تا قافیه ام تنگ نشه برای تعطیل نشدنش اگه فرصت کرد بجای من بنویسه یا از همون مطالبش بجای من بگذاره .برای من و خانواده دعا کنید انشاءالله که بتوانم از این سفر توشه بردارم .

دوستای خوبم همیشه به یاد همه شما خواهم بود و اگر فرصتی دست داد به شما سر  میزنم و پیام میگذارم .

+ نوشته شده در  86/11/10ساعت   توسط باران | 

سلام دوستان راستش قافیه ی نوشتن من و آبجی خانم خیلی کم آمده نوشتنمون نمیاد این بود که دست به دامن یکی از دوستای خوب همیشگی شدیم که از نوشته هاش تقلب میکردیم اونم تو ایمیل اینو برامون فرستاد تا یه چیزی برای به روز کردن داشته باشیم قبل از رفتن همیشگی و واگذاری این صفحه ی دلدادگی به شاید همین دوست ...

شکست به اين معنا نيست که شما يک شکست خورده هستيد...
بلکه بدان معناست که شما هنوز موفق نشده ايد.
شکست به اين معنا نيست که شما کاري انجام نداده ايد...
بلکه بدان معناست که شما چيزي ياد گرفته ايد.
شکست به اين معنا نيست که شما يک احمق بوده ايد...
بلکه بدان معناست که شما ايمان زيادي داشته ايد.
شکست به اين معنا نيست که شما بي آبرو شده ايد...
بلکه بدان معناست که شما علاقه مند به تلاش بوده ايد.
شکست به اين معنا نيست که شما به آنچه مي خواستيد نرسيديد...
بلکه بدان معناست که شما بايد کار را به روش ديگري انجام دهيد.
شکست به اين معنا نيست که کار شما بد و نا مناسب بوده است...
بلکه بدان معناست که کار شما کامل نبوده.
شکست به اين معنا نيست که شما وقتتان را بيهوده تلف کرده ايد...
بلکه بدان معناست که شما دليلي براي آغاز دوباره داريد.
شکست به اين معنا نيست که شما بايد تسليم شويد...
بلکه بدان معناست که شما بايد سخت تر تلاش کنيد.
شکست به اين معنا نيست که شما هيچ وقت به آنچه مي خواهيد نمي رسيد...
بلکه بدان معناست که زمان بيشتري براي رسيدن به هدف لازم است


+ نوشته شده در  86/11/01ساعت   توسط باران | 

 

قال الرسول (ص) حسین منی و انا من حسین

خون و جان و تن حسین از من است و  خون و جان و تن  من از حسین است

السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین یابن رسول الله(ص)

از خطبه امام حسین (ع) در روز عرفه

خط الموت علی ولد بنی آدم مخط القلاده علی جید الفتاة

با رمز تبسم فاش می گفت به هرگامی

امضای من از خون است در دفتر آزادی

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت   توسط باران | 

اگر بي انصاف نداند که انصاف چيست
انـصاف دانــد که بـي انـصاف کـيـسـت

*****

 چیه ؟ خوب دلم میخواد اینطوری بنویسم .

معجزه ي دستمال
مردکي ديدم بسي خوشحال بود
صاحب پول و زر و اموال بود
خانه ي شخصي و جاه و ملک و مال
آدمي خوشبخت وخوش احوال بود
سابقاً من ديده بودم خانه اش
مردکي بيچاره و حمال بود
گفتمش اين ثروت و جاه جلال
شايدت از برکت اقبال بود؟
دستمالي را نشانم داد و گفت:
هرچه دارم از همين دستمال بود!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه چیز رو ببازی گرفتی ؟ میخندی ؟ میدونی که مطلب فوق خیلی باتو و افکار و احساساتت چقدر وفق داره ؟ یه روزی یه جایی میخوام بگم تو کی و چی هستی اونوقت ؟؟؟؟ د ددددددددددددد

+ نوشته شده در  86/09/29ساعت   توسط باران | 

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد              نه من بسوزم و  او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم                 که گاه گاه بر او دست اهرمن  باشد

روا مدار خدایا که درحـــــــــریم وصال                  رقیب محرم و حـرمان نصیب من باشد

همای گو مفکن سایه شرف هرگز                      در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

بیان شوق چه حاجت که حال آتش دل                 توان شناخت زسوزی که درسخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی رود آری                        غریب را دل سرگشته با وطن باشد

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ                چو غنچه پیش تواش مٌهر در دهن باشد

+ نوشته شده در  86/09/22ساعت   توسط باران | 

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند زمن
     وربگویم دل بگردان رو بگرداند زمن
روی رنگین را به هرکس می نماید همچو گل
    ور بگویم بازپوشان ، باز پوشاند زمن

خیانت تا چه وقت ؟ تا کی میخواهی ادامه بدهی ؟ هی ... با توام چقدر میخواهی به او خیانت کنی ؟ برای او وقت نداری .برای او پر از گرفتاری هستی . برای او فرصت هیچ نداری ؟!!! اما ....به هر کس دیگر که میرسی لبخندی و وقتی و ملاقاتی و تلفنی و رد و بدل عشقی و ..

.وای بر تو که همیشه نفرین فرشتگان عشق دنبال راهت است .میسوزانیش و او هیچ نمیگوید .میدانی که سکوتش از ناله پاگیر تر است ؟ میدانی که سکوتش از نفرین قوی تر است ؟ میدانی که زخم دل شکسته اش از هر عواقبی برای تو خطرناکتر است ؟ او هیچ نمیگوید هیچ نمیگوید اما سکوتش و سکناتش از هزاران حرف گویاتراست او تورا به خدای خویش واگذاشته است .
بترس از روزیکه تقاص خیانتت را پس بدهی بترس از روزی که خداوند ضربه ای را که به دل و جانش زده ای بر تو و زندگی و روحت وارد کند.
میدانی که چوب خدا صدا ندارد؟
مثل اشک بی صدای او 
میدانی که وقتی خدا بزند دوا ندارد؟
 مثل دلی که از او ربودی و تنهایش گذاشتی
آه او نیز وقتی از اعماق قلب ویران شده اش بیرون می آید اشک فرشتگان را سرریز میکند آنگاه است که دیگر برای تو دوایی نیست تا دردت درمان کنی ..........
 اینرا میدانی که وقتی از او میپرسند چه شد یارت ؟ آهی از سر درد میکشد و لبخندی تلخ میزند و هیچ نمیگوید ...فقط قطره اشکی از گوشه چشمانش فرو میغلطد و صورتش به سرخی میگراید ... وای برتو وای برتو

این تصویر را انتخاب کردم که شاید ذره ای از خویش را ببینی اما تو نابیناتر از این حرفها هستی

و..... دیگر هیچ مثل سکوت و اشک او

 


 

+ نوشته شده در  86/09/12ساعت   توسط باران | 

ديرزمانيست که دلم نمي خواهد، کسي اشک هايم را ببيند. اما اين روز ها چشمانم بهانه گيرشده اند و اشک هاي مهار گسيخته کويردلم،گونه هايم  را سيراب مي کنند.وقتي رقص کنان مي غلتند و فرو ميريزند ، چقدر شادند که ميتوانند  خود را از قفس چشمانم رها سازند. گويي سالهاست که  زنداني چشمانم هستند.

 

اشک  بهانه نمي خواهد، مگر دل شکسته را چيزي ديگر جززلال اشک  آرام مي کند؟ دلت وقتيکه شکست ديگر شکسته است ،هرجورکه ميخواهد باشد چرا و چطورش ديگر مهم نيست.خجالت هم سرش نميشود  فقط دل شکسته ميداندکه

براي چه شرحه شرحه شده است و تنگي آن ذره هاي وجودش را ريش ريش ميکند .
آنگاه با زلالي که از دوگوي بلورينش سرازير ميشود آهي از سر درد ميکشد و درد را ميشکافد ...
 واي بر حال دلشکنان که آهي از درد  همواره بدرقه راهشان است .
آهاي مردم مواظب اعمالتان باشيد اين دنيا دلشکنان راهي جهنم زندگاني ميشوند و آن دنيا به تقاصي .... آيا ميدانيد که خدا هميشه هست؟ بينا و آگاه و  دانا؟ ميدانيد؟
اگر جواب مثبته پس براي چه به دنيا دل بستيد ؟ به چه جهت براي دنيا جيفه دوخته ايد ؟ مگر ميدانيد تا کي زنده هستيد؟ مگر ميدانيد که از ظلم کردن قصر در ميرويد؟!! واي بر من و ما .

 

+ نوشته شده در  86/09/01ساعت   توسط باران | 
در خلوت خویش تماشاگر رازهای خویشم پس چه نیازی هست که به صحرا خویش را رها کنم ؟
وقتی کوی دوست در جانم ماوا گرفته تا ماوایش را دارم مرا چه حاجت به پیر خرابات ؟
می بینی ؟ سوختم از حُسن جمالت ..... پس بپرس از من که حاجتم چگونه است و چه میخواهم ؟
خود بگویم ؟!!
زبانم الکن است .......
در دوست تمنا چه فایده؟ خود که میدانی ؟ جام جهان نمای درونم در دست توست اظهار نیاز دیگر برای چه؟
دردی نیست وقتی تو راز پنهان میدانی و همه را به احباب خود میخوانی .پس رازی از تو پوشیده نمی ماند تا بگویم باز میخواهی تورا بخوانم ؟
مگر صدایم را دوست داری ؟ میخواهی بازهم ناله ام را بشنوی ؟ میخواهی از چه بگویم که خود ندانی ؟ دست و پایی میزنم و با سکوت میگویم که دوستت دارم باز نگاهم میکنی ایندفعه نجوا میکنم ، دوستت دارم نگاهم میکنی کمی بلندتر میگویم دوستت دارم ، خیره شده ای به من ،فریاد میزنم د و س ت ت د ا ر م
نه نه عاشقت هستم و تو لبخندی بر لبان قشنگت مینشانی .....
آری همین را میخواستی منتظر فریادم بودی پس یکبار دیگر فریاد میزنم خدایا عاشقت هستم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  ع اش ق ت   هستم .
لبخندت را از من دریغ نکن

 

+ نوشته شده در  86/08/28ساعت   توسط باران | 
  

اگر خورشید میدانست روزی غروب خواهد کردهرگز نورافشانی نمیکردو  طلوع نمیکرد

اگر درخت میدانست روزی تنه اش به تاراج تبر می شکنند هرگز بار نمیداد ورشد نمیکرد

اگر رود میدانست روزی خشک میشود هرگز  خوان نمیداد و جاری نمیشد

اگر زمین میدانست روزی کفر یکون خواهد شد هرگز اجازه نمیداد که رویش ظلم کنند و بوجود نمی آمد

اگر کوه میدانست روزی دچار رانش خواهد شد و غرورش خواهد شکست هرگز سر برآسمان نمی سایید

اگر گل میدانست روزی پژمرده خواهد شد و هدیه مرگ خواهد شد هرگز نمی شکفت

اگر لیلی میدانست زوزی عشقها دروغین میشود و هوسهای کاذب جایش را میگیرد هرگز عاشق مجنون نمیشد

و آنچه که هرگز مبتلا به هیچ خطری نمیشود و پشیمانی به دنبال ندارد و همیشه باقیست
رَبّ است رَبّ است رَبّ است

+ نوشته شده در  86/08/19ساعت   توسط باران | 

یارّ‌ب
برقامت خسته از بار گناهم چه کنم ؟ 
با لب فرو بسته ام چه کــنم ؟
با عشق تو ، بی تو چه کــنم ؟

با لطف تو
گر نباشد مددی ، چه کنم ؟
از بــار خجالت چـــه کنم ؟
با دست تکدی ام بسویت چه کنم؟
با اشک ندامت چه کنم ؟
با دل شکسته چه کنم ؟
با داغ به جان نشسته چه کنم ؟
یا رّب
ویرانی دل را چه کنم ؟
خشکسالی چشم را چه کنم ؟
چه کنم ؟
اگر شکر نکنم ؟
چه کنم اگر شٌکر نکنم ؟
یارّب
شْکر نعمتهایت را بجای می آورم زیرا هرچه
را که تو میدهی همان بهترین است .
تو میدانی که چه خوب است چه بد
پس مرا آن ده که آن به

+ نوشته شده در  86/08/15ساعت   توسط باران | 
 

باورم نکردی

                نه خودمو

                               نه صدای قلبمو

                                                           نه تلخی احساسمو

                                                                                         نه کوه غرور شکسته مو

باورم نکردی                

                        نه خودمو

                                          نه دستمو که شاپرکی برای نوازشت بود

                                                                           نه چشممو که قصیده خواهشت بود

نه باورم نکردی

باورم نکردی

                     نه خودمو

                                      نه لبمو

                                                   که فریاد حسرت منو به گوشت زمزمه میکرد

باورم نکردی

                      نه خودمو

                                    نه حس سفر مو به دنیای درونت

                                                                                    و نه ......

و نه صداقت عشق بیدریغمو

باورم نکردی

                            نه خودمو

                                           نه بارون چشامو

                                                                   نه خون دلمو

                                                                                        نه حلاوت مهر مو

حالا باورم کن ...........................

باورکن که تلخ تلخم ............................

که خود ناباورم از باور خویش ..........................

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت   توسط باران | 
اگه کور بودی عصا بدستت میدادم ، اگه کر بودی برات سمعک میخریدم اگه لال بودی به جات حرف میزدم  اگه بیسواد بودی بجات مینوشتم  اگه خواب بودی بیدارت میکردم ...

اما موضوع اینه که تو خودتو به ندیدن و نشنیدن و نگفتن زدی و واقعیتها رو نه میبینی نه میشنوی نه میخوای به زبون بیاری ...

مشکل اینجاست که تو خودتو به خواب زدی و آدمی که خودشو به خواب زده نمیشه بیدارش کرد چون نمیخواد بیدار بشه .
آدم خواب زده همیشه کر و کور و لال باقی میمونه تا وقتی که میخواد خواب بمونه ...

بیدارشو... تا کی میخوای خودتو به خواب بزنی ؟

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت   توسط باران | 

اگر کلید قلــبی را نداری ، قفــــلش نکن
اگر کسی را دوست داری ، خُُردش نکن
اگر دستـــی را گرفـتی ، رهایــــش نکن

+ نوشته شده در  86/07/29ساعت   توسط باران | 



عشق از جاي خالي تو ميگويد : از
پرواز بهار و آمدن خزان ...
از رفتن گرماي نَفَسَت و سرماي سُخنت
جاي خالي حضورش را احساس ميكنم
خورشيد نميتابد ...
مي لرزم ...
سردم است ...
چرا خورشيد نمي تابد
" و نجوايي ... زير لب ... پروانه سوخت ، شمع فرو ريخت ، شب به
پايان رسيد ... اي واي كه قصه دلم ناتمام ماند"
دلم گويا و زبانم الكن
گفتگويي خاموش
قصه ، قصه ي پروانه و شمع است
قصة دزديدنِ دل
قصه سنگ است و رود
قصه مرغ سحر و ناله ي قو
قصه كبر و غرور
قصه اي بي انتها ...
قصه ي تنهايي و غُربت جمع
قصه داغ دل و صدها خاطره
اينها
 اينها شده است معني زندگي اين آواره عشق و نيستي و معناي
تهي ِ عشق .... بد فر جامي عشقي بي عاقبت بي بديل بي دليل
قصه ي جاي خالي تو ...

+ نوشته شده در  86/07/25ساعت   توسط باران | 

ببار بر من اي باران
ببار بر من
غصه هايم را بشوي
و نگاهم را با خود به دشتها ببر
و صدايم را در گوش او بپيچان
ببار بر من و به سوي او برو
و برايش بگو از من ، از دوريش
از تنهاييم....
صدايم را .....
كه او را فرياد ميزند به گوشش برسان و صدايي كه سرود
عشق او رابرايم نجوا ميكند برايم بياور
اي باران  اي معشوق آسمان
چگونه است كه صداي بغضت را برايم مياوري و بر جانم ميباري؟
اما.......
كاش جاي تو بودم باران
و مانند قطره هاي بيكران تو ميبارد
كاش قطره اي از تو بودم
تا مثل تو به آسمان  ،عشقم را برمعشوقم ببارانم

+ نوشته شده در  86/07/24ساعت   توسط باران | 

اي دريا اگر اورا ديدي به او بگو
در ساحل عشق دلي بيقرار است
كه به اميدي ايستاده .... تا افق مسافتي ندارد
اما انتظارش طولاني است .....
اي دريا اگر او را ديدي به او بگو
در ساحل عشق  آئينه اي هست
كه انعكاسش نور عشقش را به دورترين بُعد خيال مي سپارد
اما انتظارش طولاني است
اي دريا اگر او را ديدي به او بگو
در ساحل عشق ... نسيمي ايستاده
كه بر ورقهاي كهنه خاطر خط بطلان بكشد ، تا آنجا راهي نيست
اما انتظارش طولاني است
اي دريا اگر اورا ديدي به او بگو
در ساحل عشق ... دو چشم هست
كه از گريه خيس شده ، اگر با دستانت اشكهايش را پاك نكني
تا تاريكي اش  راهي نيز نمانده
اما انتظارش طولاني است
اي دريا اگر او را ديدي به او بگو
در ساحل عشق ... خيالي هست
كه از حال رفته است و هم آغوش سكوت و سرماست ، منتظر
خورشيد است
اما انتظارش طولاني است
اي دريا اگر اورا ديدي به او بگو
در ساحل عشق ... عهدي بر قرار است
كه در خيال ِ و فاي عهدش است
اما انتظارش طولاني است
اي دريا اگر اورا ديدي به او بگو ... نه ...نه ... ديگر نگو
نگو كه در ساحل عشق ...ردِ پاي همه ايستادگيها خاموش شده است
انتظارش به سر آمد
ديگر كسي در ساحل نيست ... ديگر كسي منتظر نيست
منتظر خاموش شد خاموش شد خاموش شد

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت   توسط باران | 

وقتي خواستي بيايي صادقانه بيا

ريا را فراموش كن

دريا را درياب

باران باش و بر بيابان ببار

 

+ نوشته شده در  86/07/22ساعت   توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سرمن از نالـــــــــــه من دور نیـست
لیک ،چشم و گوش را آن نور نیـست

يك روز آمدي و گفتي تنهاييت را با من تقسيم كن كه من نيز تنهام .
گفتم تنهايي هاي من پر از اشك و غصه اند .
گفتي من سهمي ميخواهم
گفتم باشد شاديهايم مال تو و تنهايي غمهايم مال خودم
گفتي هردو را ميخواهم
گفتم برو ...هردو را نميتوانم تقسيم كنم ...
من به تو غصه نمي فروشم هردورا نميتوانم به تو بدهم
اصرار كردي
سرشب آمدي كه سهمت را بگيري
وقتي زلال اشكهايم را ديدي ترديد كردي
طاقت نياوردي و رفتي ...
اشكها پرسيدند : پس كجا رفت ؟ ما كه " اشكهاي شادي "را براي او نهاده بوديم

پیوندهای روزانه
ارديبهشتي ها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته سوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
پیوندها
حميد - چكامه هاي دل من و تو
نازنين - شب مهتابي
حسين
مجتبي جواهريان
محمد
رضا- يك قلب پاك از تمام معابد جهان زيباتراست
آثارالحق حكيمي
مهديه
مموش
حاج علي-وصال يار
ميلاد عابدي -حيات خلوت
نرگسي
تخريبچي - ابوالفضل درخشنده
آسمان آبي - مائده
ارديبهشتي ها - خوابالو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM